یک قلم متن

یک قلم متن

وبلاگی پر از چندیات بی ربط ✨
یک قلم متن

یک قلم متن

وبلاگی پر از چندیات بی ربط ✨

حمایت❤

کمک  مال و معنوی به مددجویان توانبخشی ( معلولان ذهنی ) بهزیستی

نه لینک خاصی نداره!

فقط مقدار کمک و حمایت از این بخش کمتر بود و نیاز به کمک داشتن

چه مادی چه معنوی

 معلولین اینجا پفک دوست دارن میتونید تهیه و بهشون هدیه کنید

 بیسکوئیت هم قبول کردن و خوب بوده

سبزی هم گفتن دوست دارن

در حوزه شستن و نظافت هم همکاری قبول میکنند

البته به مسولین هم بستگی داره که قبول کنن یا خیر 

اینجا با پارتی قبول کردن ولی بقیه جا ها رو اطلاع ندارم:)

کمک خوبه اما به کی و چطور مهمتر!

این افراد آدمای خوبین و حاشیه ندارن و جدا کمک لازمند خب تائیدشون میکنم!



من باب خریت

قبلا فکر میکردم دیدن زجر کشیدن کسی که ازش نفرت دارم حالمو بهتر میکنه.

اصلا از فکر کردن به عذاب کشیدنش آرومم میکرد.

 ولی حالا دارم زجرشو و اشکشو میبینم حس بدی دارم.

انگار میخوام براش گریه کنم.

پیچیدست....

وقتی کمک خواست کمکش کردم 

ولی وقتی موفق شد نه تنها کمکم نکرد بلکه

بهم نارو زد

حقه زد

بهم پشت کرد

خیانت کرد

منو دور انداخت

تحقیرم کرد

جشنشو با اونا گرفت

باهام دو سال قهر کرد

منو از زندگیش حذف کرد

کمکم نکرد

ازم دوری کرد

آدم حسابم نکرد

ولی من احمق بازم برای ناراحتیش ناراحتم:!

باوا خریت تا چه حد یکی به منم احمق حالی کنه اون تو رو دور انداخت و هر ضربه ای که تونست زد ولی تو خر بازم براش ناراحتی! 

لعنت به من ...

الان پاشو خوشحال باش که همچین نجاستی  داره زجر میکشه اون ازت متنفره تو هم متنفر باش..

کاش میتونستم قلبمو از سینم خارج کنم و بندازمش جلوی سگ ولی نمیشه اصلا یه عده چجوری میتونن مثل این یارو باشن؟

دارم با تمام وجود سعی میکنم خودمو قانع کنم حقشه ولی نمیتونم:) 

خاک بر سر من:!

اصلا  یه چیز دیگه اون الان ناراحته یه خرق هست که کمکش کنه ولی من هیچوقت کسیو نداشتم بهش حسودی کن خب

چرا ناراحتی حسودی کن

چرا اونقدر باید خر باشم که واسه چنین موجود حقیری ناراحت شم

از لحاظ لفظی میخوام برم ببینمش و از رنجش لذت ببرم ولی ذاتا اگه برم قطعا کمکش میکنم و دلداریش میدم پس نمیرم 

حداقل با این بهانه که بها دادن به همچین نجاساتی باعث ادامه رفتار کثیفشون میشه...

ضمنن باید اعلام کنه که چون کسی نبود که بهش بگم برای اون حیوون ناراحتم دارم با وبلاگم حرف میزنم و بقیه دارن اون حیوونو دلداری میدن:) 

و اگه من مشکلی داشته باشم صگ برام پارس نمیکنه....

کلا حیوون پرستن...

خوبه حداقل وبلاگمو دارم که باهاش حرف بزنم ...

البته هنوز ...




ترس ؟

دیروز یه سوال جالب دیدم

پرسیده بود از چی میترسی ؟

متناسب با سوال افراد پاسخ های مختلفی دادن

اکثرا گفته بودن مرگ خوانواده و از دست دادن عزیزان

تعدا معدودی هم از حیوانات و  اماکن و اشیا و ثروتو ...  گفته بودن 

مسئله جالب این بود که اگه حدودی همه نظرات رو میخوندی می‌دیدی که همه چیز ترسناکه!

 فقط نسبت و جایگاه و مکان و زمانش متفاوته...

مثلا یک بچه ممکنه از تاریکی و سگ بترسه و چند سال بعد از نمرات و امتحان و بعد تر از و سپس از کار و اخراج شدن و فرزندانش  و زندگی و ... تا آخر عمر فقط میترسه:)

به طور خلاصه بخوام بگم تقریبا میشه گفت زندگی جدا ترسناکه اگه به همه حرفای اونا توجه کنید و جمعش کنید میشه همه زندگی ترسناکه...

مخصوصا زندگی تو مریخ خودمون؛)

با وجود این ترس بازم ادامه میدیم نه اینکه بخوایم ما محکومیم به ادامه دادن این بستگی به خودمون داره که چجوری محکومیتمونو طی کنیم

نه نمیخوام مثل این سه نقطه ها بگم بلد نیستید زندگی کنید و همیشه شاد باشید و این چرندیات؛ اینایی که اینا رو میگن خودشونم میدونن داره گه میخورن ولی ادامه میدن چون یا ساقیشون حلال خوره یا  پول توشه و یا چیزی در سر ندارن...

خواستم بگم  تو جهنم زندگی میکنی و از همه چی میترسی و روز به روز داری بیشتر توی باتلاق فرو میری و هیچکس هرگز کمکت نخواهد کرد مگر به خاطر منافع شخصیش پس قبل از اینکه هیولای زندگی تو رو ببلعه فرار کن:)

 توضیح خاصی برای فرار نمیدم فقط در همین حد راهنمایی میکنم که اگه فردا مردی نگن بهتر یه اشغال از روی زمین برداشته شد و به عنوان یک حسرت ازت یاد شه...

برخلاف ظاهرش اینکار کشندست و زندگی رو ترسناک تر و خیلی بدتر از اونی که هست میکنه و این شیوه اصلا پیشنهاد نمیشه؛ همون مثل یه حیوون راحت زندگی کنید و بی‌خیال  همه چیز 

هر چی کثیف تر شی زندگی راحت تر و بهتر میشه

هر کی هم مخالفه بگید پارکشو عوض کنه

زمین جای خوب بودن نیست....




شنیدم که پروانه با شمع گفت

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پریچهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

که این است پایان عشق، ای پسر

اگر عاشقی خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

برو خرمی کن که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدایی ندارد ز مقصود چنگ

و گر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می‌روی تن به طوفان سپار

شوربختانه

خستگی

بی‌حوصلگی

کسالت

 افسردگی

غم

اندوه

آسیب

شرایط دشوار

شایعات

آینده نامشخص

بلاتکلیفی

عدم اعتماد به آینده

تاریکی

سکون

افسوس

تنهایی

کم شدن دایره افراد معتمد

و غیره

این تصوری نبود که از بزرگ شدن داشتیم

چرا همیشه خوشبختی چندین قدم دور از ماست

و بد تر آنکه قرار است پی در پی بدتر شود

شیرین و تلخ چیزی میان آب و آتش است

شرایط برای همه یکسان است!

خراب!

طول می‌کشد تا بفهمی وجه تمایز خوشبختی فقط پول نیست

و تمکن تنها عامل خوشبختی نبود!

دیر!

تمام عالم را وجب کردیم 

و فقط نقطه های ته خط نسیبمان شد

افسوس!

تخلخلی عمیق در رگ های وجودم جاریست

گم شدن در نیستی

پس بهشت کجاست

چرا مرگ بر خلاف بلایا اینقدر کند است

کسی آیا هرگز خوشبختی ابدی را دیده؟

شایعه!

قراری برای خوشبختی ما در زمین به امضا نرسیده

و کسانی بر توهمات خود خوشبخت است 

و تنها کسی خوشبختی را به چشم خود دیده

که مصاعب زندگی را شیرین دیده باشد

شاید!

به دو دیده قرار نیست خوشبختی را ببینی

و فقط این کلمه شایعه ایست

برای تداوم امید

تا مفهوم دقیق آن را بفهمی یا در تنگای زندگی له شوی...




#شوربختانه










دشمن

دشمن از دو کلمه دش به اضافه من درست شده ، دش به معنای ضد پس دشمن ینی ضد من
برخلاف تصور عموم که دشمن حتما فردیست در صدد ریختن خونش
دشمن به هر کسی که مخالف و ضد ماست تلقی میشود
و ضمنا گاه و کماکان اغلب از نزدیکان ماست
این اراجیف فاقد اهمیت است:)
مسأله ترسناک داستان این جاست گاهی ما دشمنان خود را نمی‌شناسیم
و هر وقت بتوانیم آنها را بشناسیم نیمی از راه رفته ایم...
ولی متاسفانه و بدترین شکل ممکن این است ک دشمن را دوست خود بدانیم
 و در این حین حرفهایی را بزنیم ک نباید
فکرش هم ترسناک است ...

«دشمن ، دشمن، دشمن خونخوار را یافتم! 
اما هیهات هیهات که راز جان خود را به خنجر دست او سپردم...
امروز دشنم را یافتم
همان چشمان معصوم  خاعن!
همان نگاه روشن همیشگی که برایم به یکباره تاریک شد!
همان شهد شیرین سخنش که ناگاه زهر شد!
او خودش بود اما هرگز اوییی نبوده که باشد! 
خورشید درخشان وجودش در آنی به تاریکی پرده شب شد ...
تاریک تاریکترین آفتاب...
خون ،خون ،خون جاری شد! رود خون از نامه قتل حقیقت می‌چکید ...
دیر است دیر ،کاخ به شورش اقوام فرو ریخته شد...«

نوا

پیچش پی در پی نوایی نا خوشایند اندر پس کوچه های ذهنم که مدام و مدام و مداوم تر؛

  با همان صدای خوفناک دلهره آور و کماکان آهسته؛

هروقت زمان خالی از خیال میابد با رساترین حالت خود، خودنمایی میکند؛

و با آمدنش زندگی را مشوش و آرامش را به کام مرگ می کشاند؛ 

این نوای خوفناک از کوچه پس کوچه‌های هر کسی که چندی به آینده فکر کرده باشه، ظالمانه ستم میکند؛ 

چرا خاموش نمیشود؛

این آزار مداوم که فقط بر دل دل آرامش ما خراش می اندازد؛ 

گاه گاه خوب است زیرا محرکه آتشی عظیم و سازنده است که شومینه خانه ای را گرم می‌کند ولی گاهاً جنگل اوقات را می‌سوزاند...

نوای که گاه مینوازد دست لطفش را بر سر آشفتگی هایمان  و مرتب کند موهای آشفته حیات را ولی گاه می‌سوزاند ریشه رفت و آمد و هوا در سینه ها را؛

در هر حال این نوای خوفناک به هر علتی پیچد کشندست و مرگ را فقط با فروپاشی جسم نمی انجامد و چیزی فرای تو را در خود فرو میبرد ...

و فقط بی نوایان، نوا ترین نواییختگانند که نوایشان کور شده یا افروخته؛ و در هر دو حالت زندگانی مرده و مردگانی زنده می رقصند همواره در این حال!


#نوایی در اعماق ذهن...


ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد


ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

روزی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری، کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری، ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

می دزدند


در آن شهری که مردانش عصا از کـور می‌دزدند
همان شهری که اشـک از چشم، کفن از گور می‌دزدند
در آن شهری که خنجـر دستة خـود نیز می برد
همان جایی که پشت از دشنـة خون ریز می‌دزدند
در آن شهری که مردانش همه لال و زنان کورند
همان شهـری که از بلبـل، دَم آواز می‌دزدند
در آن شهری که نفرت را به جای عشق میخواهند
همان‌جایی که نور از چشـم و عقل از مغز می‌دزدند
در آن شهری که پروانه به جای شمع می‌سوزد
همان شهـری که آتـش را ز اشک شمـع می‌دزدند
در آن شهری که زنده مرده و مرده بُـوَد زنده
همان جایی که روح از تن و تن از روح می‌دزدند
در آن شهری که کافر مؤمن و مؤمن شود کافر
همان جایی که مُهـر از جانماز باز می‌دزدند
در آن شهری که سگ‌ها معرفت از گربه آمـوزند
همان شهری که سگ‌ها بـره ‌را از گـرگ می‌دزدند
در آن شهری که چشم خفتـه از بیـدار بیناتر
همان جایی که غـم از سینـه غـم ساز می‌دزدند
من از خوش ‌باوری آنجـا محبت جستجـو کـردم
در آن شهری که فریاد از دهان باز می‌دزدند

خودمونیم:)

وسوسه 


خیلی جالبه وقتی در تنگنا گیر می‌کنی  عینا شیطان برگ های برندشو رو می‌کنه !

پیشنهاد های وسوسه کننده وعالی..

خیلی از عادما تسلیم میشن...

واقعا پیشنهاداتش خوبن...

مثلا وقتی در اعماق فلاکت و فقر غرق شدی میگه دزدی کن!

درامد از راه حرام و غیره ...

راست میگه ! ساده ترین و سریع ترین راه ممکنه !

البته همه رو دزدی نمیگه مثلا یکی رو با طلسم وسوسه می‌کنه:)

وقتی گیر کردی ممکنه هر کاری بکنی؛...

راستش خودم داشتم وسوسه میشدم!

به دزدی و درامد از راه غیرقانونی و وقتی نشد وی از  راه طلسم و جادو وارد شد...

وسوسه کنندست...

و هر چی شرایط بدتر باشه بیشتر راست میگه:)

و در اعماق وجودت فکر می‌کنی چون مجبوری اشکال ندارم...

خیلی دوست داشتم به تمام جرمایی که میشد برای پولدار شدن انجام داد عمل کنم و داشتم عمل میکردم 

که یهو فطرت درونم گفت اول جرم استخاره کن!

قشنگ بود ترجمه آیه نوشته شده بود به کار حرام روی نیاورد که زیان کار خواهید بود، اصلا از این جواب قران خوشم نیومد:!

پشیمون شدم:) ما بیخیال تمام جرمایی که بین خودمون بمونه شدیم .

خدایا تو هم پاسخ کج نرفتن ما رو با موفقیت بده! 

نه اینکه پرو باشم فقط خواستم درس عبرت شم!




مرگ ~ سهراب سپهری

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که در لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که میچیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است. 

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.  

خبر رفتن موشک به فضا  

لمس تنهایی«ماه»

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن یک سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است.

زندگی«مجذور»آینه است. 

زندگی گل به «توان» ابدیت.

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ماست.

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس هاست.

و نترسیم از مرگ                             

مرگ پایان کبوتر نیست.   

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.    

مرگ در ذهن اقاقی جاریست.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.  

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید. 

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره ی سرخ - گلو میخواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

مرگ گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه میدانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

آخرین روز از زندگی

همه چیز مثل همیشه بود؛ همان خورشید،همان شهر،همان مردم، همان خانه ،همان من ....

اما چیزی پشت عقربه دراز و لاغر ساعت بود، که با این سرعت حول نقطه وسط ساعت میدوید!

اون میدوید و لحظه لحظه از عمر من می‌کاهید...

و من بی توجه به آن سعی میکردم طوری رفتار کنم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ چیز خاصی نیست،اما مگر رختشورخانه کف دلم می‌گذاشت!

غرق در یاد ایام شده بودم و یاد دوران کودکی و جوانی و خوشی ها و نا خوشی ها میکردم؛ به فردایی که خورشید روزش را بی من شروع می‌کند و شهر بی تفاوت به زندگی عادی خود میرسد و اصلا کسی میفهمد که من نیستم و ... 

که ناگهان سوت کتری روی اجاق مرا از هیاهوی شهر شلوغ درون سرم فارغ کرد.

از او سپاسگزارم! که مرا از آن هرج و مرج خطرناک نجات داد،مگر نه تا آخرین نفس  باید به این مزخرفات گوش میدادم...

برخاستم و  زیر کتری را خاموش کردم، لباسم را پوشیدم و از زندان خانه جستم!

به میانه شهر رفتم، هر کسی مشغول کار خود بود، هر کسی با زندگی خودش کلنجار میرفت، انگار درون سر همه یک شهر بود و هزار مردمان !

گویی هیچ جایی، حتی یک میلی متر جا برای فکر کردن به مردن هم نبود، همه مشغول و به نحوی در حال دویدن به دنبال کار خود... 

دنیایی که برای کسانیست که به نحوه شدیدی به دنبال زندگی اند هیچ جایی برای من نداشت!

پس به بیمارستان رفتم، جایی برای یافتن ناامیدی، که شاید کمی آرام شوم ، رفتم تا به خود بگویم ببین این ها هم مثل تو در حال سوختنند و هیچ راه گریزی نیست!

اما!اما! به طرز شگفت انگیزی،خورشید امید و نور  آرزو اینجا بیش از هر جا نور افکنده بود!! 

از هر که ،چه کودک و چه بزرگ احوال میپرسیدی، با شوری در چشم و خورشیدی در قلب بلند فریاد میزد و می‌گفت آری قطعاً! آری من فردا صبح دوباره هم‌صحبت خورشید خواهم شدو شب با نور سفید مهتاب به خواب خواهم رفت و دوباره به همین منوال!!

اوج زندگی را در راهرو های بیمارستان، بخشی که هیچ امیدی به زنده ماندشان نبود یافتم! 

و من هنوز جواب مطمئن را نگرفته،برای خود مراسم ترحیم به پا کرده بودم!

انگار آن روز تقدیر دست مرا گرفته بود و مرا با خود به آنجا برده بود، تا ببینم که هیولای سیاه و بزرگ نا امیدی اگر خودت ریشه آن را خشک نکنی؛ نمی‌تواند هیچ کاری بکند...

تا عصر از امید ها و آرزو های بیماران بد حال شنیدم و مدام آتش امید را در پس کوچه های تاریک دلم بر افروختم...

عصر با هزار امید به سمت خانه رفتم ، در راه دیدم که شهر ،کم کم در حال خاموشی بود، مثل شمع زندگی من ، اما من شمع ها را رها کردم و آتشی بزرگ ایجاد کرده بودم!...

آری عقربه ثانیه شمار در پس دویدن خود امید را حمل می‌کرد و به سرعت به سمت جلو می تاخت!


+شاید ادامه داشته باشه


طفل حسین


لب هایش چون زمین  خشک ترین بیابان ها ،

 زمینی که سالیان دراز آب نخورده،ترک برداشته بود.

در کنار ترک های خشک لبش، رود خون جاری بود.

گرما امانش را بریده و خورشید هر دم با شمشیر آفتاب زخمی به او میزند.

سالش به یک نرسیده بود  که خشک شدن دریای دلش را به زبان اورد،

عطش تشنگی را فقط با شیون و گریه به گوش دیگران میرساند.

پدر به رفع حاجت طفل ، او را روی دستان گرفت و به طرف خیل دشمن شتافت، تا آتش دل طفل را بر جرعه ای خاموش کنند،

اما سگان پست ،

به طفل شش ماهه به جای آب ، شربت شهادت دادند...

ترجمه فارسی آهنگ hometown smile ~



 

متن ترانه‌ها

ترجمه علامه گوگله؛ یکمیشو هنوز درست نکردم-_- اگه اشکالی می‌بینید بگید ...
با تشکر ✨
Ba-da-da-dum-bum-bumBa-da-da-dum-bum-bum

Ba-da-da-dum-bum-bumBa-da-da-dum-bum-bum

Ba-da-da-dum-bum-bumBa-da-da-dum-bum-bum

Bum-ba-da-dum-bum-bumBum-ba-da-dum-bum-bum
من اهمیتی نمی دهم که آنها چه کاری انجام می دهندI don't care what they do

من فقط می خواهم با تو باشمI just wanna be with you

و من مهم نیست ، همیشهAnd I don't mind, all the times

ما فقط برای رسیدن به موفقیت مبارزه خواهیم کرد ، بلهWe will fight just to get through, yeah

بله دلیل این همه چهره های تو خالین ؛ آنها چیزی به دست تو ندادندYeah cause all these empty faces they got nothing on yours

آنها چیزی به شما ندادندThey got nothing on yours

آنها چیزی به شما ندادندThey got nothing on yours

و همه روشن ترین مکان ها وقتی تو بری تاریک می
 all the brightest places they turn dark when you are gone

وقتی بری  تاریک می شوندThey turn dark when you are gone

وقتی بری تاریک می شوندThey turn dark when you are gone

شما زادگاه لبخند را گرفتیدYou got that hometown smile

شما آن را در چشمان خود داریدYou got that look in your eyes

این می گوید اوه ، هر روز روزی خوب خواهد بودThat says oh, every thing will one day be alright

شما آن لبخند زادگاه را گرفتیدYou got that hometown smile

شما آن نگاه را در چشمان خود داریدYou got that look in your eyes

و من هر کاری را انجام خواهم داد تا شما را در کنار خود نگه دارمAnd i'll do anything just to keep you by my side

تمام زندگی من بالاخره فهمیدم خانه خوب استAll my life i finally realized that home is nice

کجا می روید (کجا می روید)Where you go (Where you go)

چون الان فقط به تو و من احتیاج دارمCause now I need only you and me

و ما همیشه خواهیم بودAnd we ever will be

همیشه خواهد بودEver will be

هرگز گم نمی شودWill never get lost

(نه-نه-نه-نه-نا-نا)(Nah-nah-nah-nah-nah-na)
همه این چهره های  تو خالی را که آنها از شما بدشان می آید ، دلیل کنیدCause all these empty faces they got nothin on yours

آنها به شما توجه ندارندThey got nothin' on yours

آنها به شما توجه ندارندThey got nothin' on yours

آنها به شما توجه ندارندThey got nothin' on yours

آنها می توانند حرفاشونو ادامه بدن عزیزمThey can keep on talking baby

شما ضربان منی فقط  از طریق صداYou're the beat through the noise

شما ضربان منی فقط از طریق سر و صداYou're the beat through the noise

شما ضربان منی فقط از طریق صدا You're my beat through just noise

شما آن لبخند زادگاه را گرفتیدYou got that hometown smile

شما آن نگاه را در چشمان خود داریدYou got that look in your eyes

این می گوید که اوه همه روزی درست خواهد شدThat says oh every thing will one day be alright

شما آن لبخند زادگاه را گرفتیدYou got that hometown smile

شما آن نگاه را در چشمان خود داریدYou got that look in your eyes

و من هر کاری را انجام خواهم داد تا شما را در کنار خود نگه دارمAnd i'll do anything just to keep you by my side
شما آن لبخند زادگاه را گرفتیدYou got that hometown smile

شما آن نگاه را در چشمان خود داریدYou got that look in your eyes

که می گوید "اوه ، همه چیز یک روز درست خواهد شد"That says "Oh, everything will one day be alright"

شما آن لبخند زادگاه را گرفتیدYou got that hometown smile

شما آن نگاه را در چشمان خود داریدYou got that look in your eyes

و من هر کاری را انجام خواهم داد تا شما را در کنار خود نگه دارمAnd I'll do anything just to keep you by my side
همه چیز یک روز خواهد شدEverything will one day

همه چیز یک روز خواهد شدEverything will one day

همه چیز یک روز درست خواهدشدEverything will one day be alright

همه چیز یک روز خواهد درست شدEverything will one day

همه چیز یک روز درست خواهد شدEverything will one day

همه چیز یک روز درست خواهد شدEverything will one day be a day