یک قلم متن

یک قلم متن

وبلاگی پر از چندیات بی ربط ✨
یک قلم متن

یک قلم متن

وبلاگی پر از چندیات بی ربط ✨

یک وصیت نامه طولانی

چون بالاخره مرگ حقه و خب شرایط پیجیدست؛ تصمیم گرفتم یک وصیت که نه یک حرف نامه بنویسم.

مقدار زیادی حرف نا گفته  وجود داشت. که گفته نشد و ترجیح میدم قبل مرگم اونقدر فرصت داشته باشم که برای تمام کسایی که یادمه بفرستم  و حتما به افراد باید یک کد بدم تا بدونن با اونام!

نمیدونم چرا الان که میخوام بنویسم هجمه خاطرات وهم زدم کرد

بیخیال ...

خب چون وصیت نامه منه ۱ قطعا منم و خب این شرایط فعلی و بعدا شاید تغییر کنه شاید چند سال بعد از خوندنش خندم بگیره و...

نمیدونم اما احتمالا اگه این صفحه رو بفرستم برای کسی ؛ یعنی کارم تمومه!


۱. به طرز واضحی با خود منه ...

من بیچاره  نمیدونم  زندگی پیچیده بود و اگه کاری کردم بهترین تصمیم ممکن بوده . و خب اشتباهات زیادی داشتم و خب اشکالی نداره .حداقل نه حداقلی نیست کار نادرست زیاد داشتم که غیر قابل انکار وای سعی کردم جبرانش ن کنم و خب نمیدونم همشون جبران شد یا نه ولی خب حداقل مطمئنم که بیشتر از همه فقط به خودم ضربه زدم و کسی رو نابود نکردم حتی اگه میتونستم و حقش بوده. و بنظرم افضل ترین فرد برای عذر خواهی خودمم ؛ ببخشید صاحب گاوی داشتی 


۲.خب بعد خودم فکر کنم تو رو بیشتر از همه اذیت کردم!

مطمئنا  از آدم هایی هستی که قطعا برای من اشک خواهی ریخت و خب متأسفانم که اون چیزی که خواستی نشدم ولی من تمام تلاشمو کردم ، نمیگم زیرآبی نرفتم ولی خب تلاشمو کردم. اولش قصد داشتم به خاطر همون چیزه که نمیدونم خودت میدونی یا نه هرگز نبخشمت ولی خب پشیمون شدم. خب تو هم فشار روت زیاد بوده و شرایطت بد و منم شرایط بدو چشیدم و میدونم دنبال مقصری و... تازه بعدشم اثبات کردی دوستم داری پس فکر کنم من بیشتر باید عذر خواهی کنم ... ولی من برای جبرانش با تمام وجود ازت محافظت کردم....


۳. خب مطمئن نیستم ولی خب فکر نکنم اون چیزی که از کنار خیالت رد شده باشم  ولی خب بدم نبودم ...بودم؟ هیچ حرفی برای گفتن ندارم چون میدونم تمام تلاشمو کردی ولی خودمونیم زیرآبی هم رفتی... نمیدونم چه ربطی داره ولی خب بازم ببخشید....نمیدونم چرا اما فکر کنم شاید زیاد کارایی که مخالف بودی انجام دادم ولی خب برای حفط همه چیز جنگیدم کافی نیست؟


۴ . هر چی سرت اومده حقت بوده زیر بارم نمیرم ولس خب یبار خیلی زدمت بخاطر اون خیلی متاسفم. ولی همچنان معتقدم حقت بوده چون برات خیلی حرص خوردم... ولی خب فکر نکنم لازم به عذر خواهی باشه اما من همیشه ته دلم یه نفرت خاصی ازت داشتم که چون جای منو گرفتی بود و شرایط سخت خودم . ولی حقت بود ، زیر بار نمیرم.


۵.نمیدونم این نامه بهت میرسه یا نه. اما من بخشیدمت. نه بخاطر خوبی خودم؛ فقط بخاطر خوبی که در طفولیت به من داشتی ... یعنی بازتاب خودت ...برخلاف تو من همیشه بیشتر دوست داشتم و برای محافظت ازت جنگیدم.


۶._


۷. خب برخلاف تمام حرفایی که پشت سرته و اذیت کردنا من دوست داشتم .فکر نکنم تنش با هم داشته باشین که بخشیدن یا عذر خواهی بخواد اما خیلی خوش گذشت!


۸.راستش ما یکم با هم لجیم البته نمیدونم چرا اما خب با این حال دوستت داشتم. دقیقا یادم نیست اگه جایی اذیتت کردم ببخشید دست خودم نبود...




۹. خب ما روابط پیچیده ای داشتیم و طبق شواهد از من میترسیدی ولی من همیشه دوستت داشتم و برای نجاتت جنگیدم ... حالا شاید کامل نشده باشه اما تمام تلاشمو کردم. و خب ببخشید اگه جایی بی احترامی ای شده...


۱۰._


۱۱. نوشتن از تو پیچیدست خیلی سخت تر از بقیست...واقعا چطور تونستی؟اصلا برام قابل هضم نیست هر چی که شده حق نداشتی ما رو دور بندازی... واقعا خجالت نکشیدی؟ بارها سعی کردم فکر کنم چرا اما نمیفهمم ؛ نمیدونم ذاتت رو کردی یا کلا عوض شدی. ولی مهم نیست ببخشید ولی نمیتونم ببخشمت و نمیخوام ازت منو ببخشی ؛ خیلی وقته از رده انسانیت حذف شدی... دروغ گفتی، خیانت کردی، دورمون زدی به درک چطور تونستی برای مال و جان مامانم نقشه بکشی؟از خودت خجالت نکشیدی؟ راستی همه نقشه هاتونم من خراب کردم ولی نترس من نباشم قطعا یکی پیدا میشه که جلوت وایسه.


۱۲.فکر نکنم بتونی بخونی ولی خب خیلی خری و از خریته کاریش نمیشه کرد. کاش اگه یکی خوندش مودبانه اینو بهش بگه.


۲۲.خب تو رو خیلی دوست داشتم... اولش نه ولی خب بعدش زیاد. حتی مطمئن نیستم این به دستت برسه ولی خب؛ جدا اینکه این اواخر زیاد ندیدمت پشیمونم... و خب راهی هم نبود اما خیلی دلم برات تنگ میشه مثل الان و... نمد چطور از دوست داشتنت و خوب بودنت بنویسم که کافی باشه



۲۷. خب خیلی دوست داشتم با تمام ایرادات جفتمون . ببخشید اگه چیزی شد که نشد هدیتو بهت بدم نمد شاید کسی بتونه پستش کنه؟


۲۸. تو دوست خوب منی ؛ خیلی خوبی و شجاع و گرگ اما به طرز عجیبی زود گول میخوری! 


۲۹.خب نمیدونم چی بگم هم خوبی هم بد؛ ولی خب اینکه تو کارام دخالت میکردی هول میشدم همه چی یادم میرفت اذیتم می‌کرد و وقت نشد بهت بگم.  ولی خب ما خیلی با هم خوش گذروندیم و خب خداحافظی اگه کاری کردم اذیت شدی ببخشید دست خودم نبود.


۳۰._

۳۱._

۳۲._


۳۴. پلاتی پوس ها رو به تو میبخشم  نمد اما تو هم دوست خوب من بودی دیگه خوبی بدی چیزی دیدی حلال کن.


۳۵. هیچ وقت ازت خوشم نیومد اما خب رفتارم نشون نمیداد اینو بایر حتما میگفتم اما الان حس بهتری دارم فقط بهترا نه دوست داشتن زیاد


۳۶.فاطمه محبوبم ؛ ای پر انرژی ترین موجود جهان هیچ وقت خسته نشو


۳۷. جدا آرزو دارم سر به تنت نباشه اما خدافظی نکردن زشت بود.


۳۸.حرف برای گفتن زیاده اما من بخشیدمت! آره البته یکم وجودم باهاش مشکل داشت ولی خب تصمیم گرفتم ببخشمت نه بخاطر خوبی خودم چون خب منم اشتباهاتی داشتم، نه به اندازه تو ولی زیاد...


۳۹.ازت خوشم نمیاد فقط تو رودربایستی مونده بودم:))) ببخشید...


۴۰. _

۴۱._

۴۲._



_ ها یا تکمیل میشن یا فوت شدن یا نمیخونن یا به دستشون نمیرسه و ...ولی خب جای خالیشون هست...

ترس

داشتم گریه میکردم! جدا گریه میکردم!

فقط برای تنهایی و بی کسی خودم.

اینکه من تنهامون و این زندگی هر چی داره رو میکنه...

داشتم میگفتم خدایا از تنهایی و بی پناهیم به کجا پناه ببرم؟ 

اینکه نه کسی رو دارم نه جایی و ...

نمیدونم حتی کسایی که بهشون خوبی کردیم دورم انداختن؛ 

بزار واضح تر بگم من بهشون خوبی کردم و اونا رفتن به یکی دیگه کمک کنن نه من... 

خب به جهنم!

اینقدر مشکل دارم که نتونم به اونا فکر کنم... 

ولی خب ؛ کاش حداقل یک جا بود که...

 آره میشه جایی رفتن توهین به شخصیتمه!

و خب جای دیگه هم مکان زندگی نیست و...

خلاصه در تنهایی و بی کسی موندیم .

آیا خدا رهایمان کرده؟ 

نمیدونم...

ترسیدم و نگران ...

کاش میشد حداقل یه جا برام تو این دنیا باز میشد...

نمیدونم 

تهش رفت و آمد میکنیم خب چیکار کنم نگران چی ای؟ پولش هم فدای سرت ... همین دیگه ترس نداره. 

بی پناهی ترس نداره،

بی مکانی ترس نداره،

حتی مرگم ترس نداره،

چیزی ک ترسناکه آدمان 

دارم مشاهیرمو از شدت فکرو خیال و استرس از دست میدم.

دوست ندارم بابامو برای رفت و آمد اذیت کنم و هزینه ماشین زیاده و خب خطر جاده هم هست اما خوابگاه امن نیست یا شرایطش ناجوره و ازون مهمتر بچه ها نیستن...

جای دیگه هم رفتنم در شانم نیست...

نمیدونم خیلی نگرانم...

و خب نمیتونم بروز بدم خانوادم نگران میشن.

خدایا تو رو خدا اینبار ایگنور نکن من دارم نمیتونم.

فی الباب دلالی

از مزایای من بودن ؛ هر کاری کردنه.

یکی از شغل هایی ک اصلا بهم توصیه نمیشه دلالی!

آخه من اسکلم سر یکی کلاه بزارم یا مالم خدشه داشته باشه شب خوابم نمیبره!

البته مزایایی هم داره؛ 

مثلا الان میدونم فلان کس که میاد هدفش چیه، پی مفت خر کردنه، خریده، اذیته، مزاحتمه و...

این تو خوابگاه و دانشگاه و بیمارستان و محل کار خیلی کمک میکنه.

اینکه میتونی بفهمی اکثرا افراد قبل ازینکه ضربه بزنن؛ دفعشون کنی...

متاسفانه هر روز افراد ذات کثیفتونو بیشتر رو میکنن ولی خب گاه گاهی ممکنه این واقعه پس از آسیب دیدن ما باشه .

خلاصه شاید در دلالی ورشکست بشم اما حداقل آدم شناس بدی نشدم.

دلالی رو به همه توصیه میکنم نه برای تجارت برای آدم شناسی!

تاب چه آوری؟

موضوع ا تاب آوری بود؛

برای من که عاشق مردنم ؛ مثل شکنجه مداومه.

جدا مسخرست؛ یعنی که یک زن بر اساس علاقش رفت با یک معلول رو به معلول تر شدن ازدواج کرد و خوشحال بود ! اصلا به بچه هاش، آیندشون، توانش ، سلامت کمر و بدنش فکر کرده؟!

آیا اگر همان مرد بود و جا ها برعکس بود این مرد همین کار ها را برای او انجام میداد؟

طبق شواهد فکر نکنم!

یا اون یکی بچه خنگ فلجش شد قهرمان جهان و جنگ و ...

جدا مسخرست!

مزخرفه! 

شوخیه!

نه شایدم تو ایران قفله یا اینا فیلمن و...

نمیدونم مگر چقدر ممکنه یه بچه انیشتن شه یا یکی خودشو فدای تو کنه بخاطر علاقش ! 

تهشم بگن تاب آوری ...

نمیگم نیسا اما خیلی کمه؛ 

مخصوصا الان! تو چشم بهم بزنی بهت خیانت میکنن و دورت میزنن !

یا تعداد مادرانی که با چنگو دندون بچه بزرگ میکنن هم کمتر شده؛ قبول ندارید؟ برید اورژانس اجتماعی، بیمارستان یا حتی مدارس.

نمیگم خیلی کم اما مثلا از ۱۰۰ زیر ۴۰ باشن...

انگار دارن مسخرمون میکنن! تاب چه آوری؟ 

حالا اینا خوبن! اینا انتظار دارن کادر درمان خودشو برای بیمارش بکشه! نمیگم انجام نمیدیم اما تاب چه آوری؟  اگه بخوام طبق قوانین این ها کنیم که به ۵ سال هم نمیرسیم ؛ بعد با تاب اوری بیای گوششون بزنی نه شما تاب آورید!

مگه تاب بیارم بازی کنیم!

فشار کار، فشار شیفت، بیماری، مرگ و رنج همه یک طرف و خونه و خانواده خودت یک طرف! 

اینطوریه تو کل روز با مریص و مرگ درگیری و شب یا عصر باید برای خانواده خودت شاد باشی؛ مگه میشه ؛ مگه آسونه؛ مگه شوخیه؛ ما هم انسانیم و تاب نمی آوریم!

ولی این مزخرفات میگن نه! تو رباتی عین سگ تاب میاری:!

بعدم پشت سر میگن اینا اینقدر پول میگیرن عین خیالشون نیست...

اره بیا من روزی دو نفر جلوت بزارم که مردم فردا حالتو میبینم؛ چه بسا باهاش دوست و همدم هم بشی و مراقبش باشی!

خلاصه  ازین شرایط متنفرم ؛ انگار با افکار مضحک، دارم مسموم میشم.

من دوام هامو آوردم بزارید بمیرم .

چند سطر از ترس و غم

در آحاد طفولیت فکر میکردم شدید ترین غم دنیا غم نمرست! 

بزرگتر که شدم فکر میکردم غم نهایی و کنکور و درسه؛

بعد فکر کردم دانشگاه و رشته خوب مهمه...

مدتی بعد فراغ عشق و دل و ... الویت شد ؛ 

بعد از اون کهولت سن عزیزانم ؛

پس از آن مرگ عزیزانم؛ 

نمیدونم ولی حس میکنم هیچ چیزی به اندازه مرگ فرزندم مرا نیازرد!

اینکه فکر میکنم بعدها دوباره مصیبت تلخ تری خواهم چشید بیشتر دلم می‌شکند...

میترسم؛ هر بازه ، زندگی غم و ترسی جدیدی را رو می‌کند که یکی سهمگین تر از دیگریست...

این بازی تلخ تا کجا ادامه خواهد یافت؟

تصور اینکه بتواند برگ برنده دیگری را رو کند مرا می‌کشد و زنده زنده دفن می‌کند...!


شکاف

بین منو دوستام شکاف های عجیبی وجود داره.

نرخ دوستام از حوزه هلیمه تا آتئیست داره.

ترکیبمون یکم عجیبه ولی خب هست چیکار کنم؟

این فقط در حیطه مذهب نیست از نظر سیاسی هم اختلافات شدیدی دارن .

وقتی تو جمع دور همیم یه جورایی شبیه بمب ساعتی؛ یکی یک حرف بزنه و جنگ جهانی سوم رخ بده.

البته تیکه ها اتفاقی نیست کاملا قصدی حرفی میزنن که دعوا درست شه.

یکم دارک پیش میره اما خوش میگذره.

حتی با وجود این شکاف ها و تصاد ها هممون در یک زمان و مکان زندگی می‌کنیم و یک خاک؛ خار تو دست هر کدوم بره ناراحت میشم...

بعضیاشون معتقدن اگه جنگ شه نجات پیدا می‌کنیم و بعصی به خلاف این اعتقاد دارن...

مهم نیست کی درست میگه کی غلط مهم اینه که هر اتفاقی بیوفته یه عده آسیب میبینن! 

البته خیلی ها هم آسیب دیدن ؛ 

نه نه نه بزارید واضح تر بگم ؛

خلاصه هر چی بشه ما بدبختیم:!

الان که بدبختیم، جنگ شه بدبخت تر میشیم ؛ ببازیم آسیب دشمنیم، ببریم عزای عزیز و فقیر تر میشیم!

خلاصه هر چی بشه ما بدبختیم:! 

اصلا منو اینه چه بدبختی ای رو ترجیح میدید؟

و غم انگیز ترین حالتش اینه که اینی که داره میگذره ایام نیست ؛ عمر ماست!

ما بی فایده داریم میمیریم!

از اینکه هر روز از رویاهام دور تر میشم رنج میکشم؛ ولی ازینکه نمیتونم براش کاری کنم بیشتر رنج میبرم.

فکر مهاجرت زیاد به سرم میزنه... 

ولی چه تصمینی داره که اونجا هم بدتر ازین جا نباشه..

خستم خیلی خسته...

خیال آرزوهام دارم خفم میکنه؛ 

انگار تو یه باتلاقی هر سمتی بریم بیشتر فرو میریم و هیچ خشکی ای نیست...

دلم برای زمانی که با فکر آرزو ها و هدف هام زنده بودم تنگ شده؛ کاش حداقل همه تیر هام به سنگ نخورن و فقط یک در باز بمونه فقط یکی؛

کاش رویاهام اون طرف مرز ها نرن؛

دیگه کم کم دارم تلف میشم توی غبار آینده؛

البته نگران نشه آینده مشخصه تهش جهنمه فقط تو مقدارش شک دارم که قراره چقدر سقوط کنم!

کاش...

هعی...


وتو عزا

اینستا پر بود از جنازهه! خون ، مرگ ...

عجیبه جو خوابید اما مردم تو اینستا هنوز درگیر بازی دادن احساسات آدم ها بودن!

مسخرست ...

از سمتی جانب داری نمیکنم؛

ولی الان برای کی عزا دارید؟

اون جوانی که به دلایلی کشته شده، 

یا پلیس یا نظامی که در ساید دیگری مرده؟

مگر هممون تو یک مکان در یک زمان در یک وطن نیستیم؟! 

چرا هر طرف سعی داره طرف دیگه رو خراب کنه؟

اصلا چرا با خودمون میجنگیم؟ خودمون میمیریم؟ و دیگری رو متهم میکنیم؟

سران و عاملین مشکلات خار تو دستشون نرفته؛ 

و فقط یک مشت جوان با پیرهن هایی با رنگ های مختلف مردن...

مسخرست! 

و این دو ساید بی توجه به عاملان اصلی از مرگ برادرشون تو یه لباس دیگه خوشحالن! 

چرا نمی‌خوان بفهمن ما هممون تو یک قایق در حال غرق شدنیم!

احمقانست ، خنده داره...

مردم به عزای آدم هایی نشستن که خودشون می‌دونستن ته این جنگ هر دو طرف بازندن!

چه انتظاری داشتید؟ 

الان واقعا کسی حتی تونسته شیشه خونه وزیری سران یا فرد مهمی رو بشکنه؟ کشتن چهار تا آدم معمولی چه افتخاری داره؟

بس کنید! 

دوباره فقط با ادعای مسخره ؛ جوان های مردمو به آغوش مرگ نفرستید ! 

خفه شید یا یک نقشه درست بکشید یا راهکاری ارائه بدید !

با این مسخره بازی فقط بیشتر بدبخت میشیم و حتی عزا دار تر...

با تحریک احساسات فقط چهار تا جوان دیگه خواهند مرد...

شایدم هدفشون به کشتن دادنشون باشه...

حالا راجب اون اسکلایی که با لباس مشکی تولد گرفتن و تو فاضلاب دنبال گنجن حرفی نمیزنم!

انگار جون آدما براشون شده یک اسباب بازی برای ویو گرفتن و تفریح...

همه چیز چقدر دارک و کثیفه...

ازین شرایط متنفرم.


امتحان آخر

امتحان آخرو بدم میام دعوا.

از دعوا راجب پهلوی و جمهوری بگیر تا عزا این ور و اون ور.

حتی دعوای متفرقه.

مثلا بیام راجب مدل وبلاگتون دعوا کنیم.

یا بالعکس.

یا مثلا بگم که چقدر زشتی و سر این دعوا کنیم.

نمیدونم .

یا هر دعوایی که دوست دارید.

بیاید فحش هم بدید چهار تا فحش یاد بگیرم.

خلاصه خودتو آماده کنید .

ده پست بعدی فقط خون جاری بشه از کف وبلاگم.

از زندگی سالم خسته شدم :! 

اگه پیشنهاد دعوای خاصی هم بود بگید باهم کنار میایم.

نه غیبت نمیخام فقط دعوا؛ اونم شدیددددد خیلی شدیددددد ...

با تشکر از همراهی شماxD

خواستار پایان

کاش میشد برخی از پایان ها را زودتر دید. 

برخی خبر ها را زود تر شنید.

خسته شدم ؛ 

از بس دل گرم و دلسرد شدم. اصلا تقصیر خودم است...

دلباخته تصمیم تزویر شده ام!

با لبخندی آسوده خاطر و با اخم ، افسرده حال میشوم.

دلم برای آدم بی‌خیال سابق تنگ شده است. 

آن من آرام و بی دغدغه  ...

کاش میتواسم رخ در رخ تقدیر بایستم و بگویم تصمیمت چیست؟ 

نمیدانم شاید اگر بگوید نه ؛ بیشتر فرو بپاشم...

دل مرده شده ام.

دلم برای آن روزهای گرم تنگ شده.

 دلم برای خوشی هایمان ؛ نگاه هایمان؛ ذوقمان؛ بی دیدگی و بی سیاستی هایمان تنگ شده...

چه چیز باعث شد غم در زندگی ام رخنه کند؟ 

آیا تقصیر من بود یا او یا شاید دیگری؟

آیاصبحدم دوباره صدا گنجشک ها و بلبل ها را خواهم شنید؟ 

آیا شب ها در خواب به رویا هایم باز میگردم؟

کاش میشد خیلی حرف ها را زد... 

خیلی چیز ها را پرسید و پاسخ ها را گرفت.

کاش کسی امشب به خوابم بیاید و آب پاکی را روی دستانم بریزد...

خواستار پایان یک داستان ...

قبل از تمام شدن من  در بالین غم و خیال...

آیا امشب آسوده خواهی خوابید یا با کابوس شبانه ، خواهی پرید؟ 

پایان فقط یک پایان

حتی پایانی تلخ در مزلت دوران...

فقط یک پایان.

دشمن

‏حتی دشمن باشکوهی هم نیستید؛ اوباش هستید؛ بی‌سر و پا، بی‌قید و بند، بی‌رحم و بی‌افتخار.@kofebor 

واقعا توصیف قشنگی یود اصلا عاشقش شدم.

چه توصیف قشنگی از یک سری عادم اطرافم... 

کاش حداقل بویی از شرافت برده بودند.

به مال زدند، به خانه زدن، به ریشه زدن ، به کینه زدن، و حالا به ریشه! 

خستم ؛ خیلی خسته از جنگ مداوم با کسانی که زمانم قلبم برایشان میتپبد...

چی شد؟ چطور شد؟ چگونه شد؟

واقعا همینطور بودید؟ یا با نقاب سنگی ذات کثیفتونو تا حالا پنهان کرده بودید؟ 

گاهی دلم برای آدم های خوبی که در خیالم بودید تنگ میشه؛ نه اشتباه نکنید ، برای خریت خودم و نشناختن و اعتمادم تنگ میشه ...

نمیدونم چرا ولی به هر کی اعتماد کردیم به نحوی خیانت کرد...

بعد میگن تو بدبینی:!

البته من بد بینم چون خودتون نزاشتید!

جنگ اون ها با کسی دیگه بود؛ اما چون من بزرگترین سد، و یا بهتر بگم دیوار جلوشونم؛ کمر به قتل بستن...

نه قتل کنایه نیست! آره جدا کمر به کشتن بستن:)))

من عاشق مردنم اما نه به دست اونا!

من استعاره ای ناملموس از جلوه تسلیم نشدنم و همچنین به سنگ خوردن!

ولی خب تا الان ۱۰۰۰ تایی ازشون حمله دفع کردم. منم بودم از خودم متنفرم میشم ؛ ولمون کن بزار به پولمون برسونیم و تو و اطرافیانت هم بدبخت کنیم؛ این همه مقاومت چیه....

منطقا اگز من نبودم کل مشکلات اونا حل میشد؛ پول را بالا کشید،  دیگری را آواره، آن یکی را مجنون و یک جنازه بی کس وسط شهر داشتند...

نیافتاده همه این ها تقصیر منه...

از حق نگذریم نقشه هاشونم خوبه اما به اندازه من باهوش نیستت و طبق شواهد خدا هم دستی بر قلم داره.

دوست دارم بدونم این همه نقشه رو چطور میکشن ...

چرا من نمیتونم مثل اونا نقشه بکشم؟

شاید چنین چیزی در ذات من تعبیه نشده... 

ولی خستم...

از حمله های مداوم نه؛ از مراقبت کردن نه؛ از فکر کردن و جنگیدن هم نه... 

از اعتماد اشتباه و دوست داشتنم که خرج چه حیوانات کریهی شد...

نه من نمیبازم .

بریدم

خستم

زخمی ام

دورم 

اما تسلیم برای تفسیر نشده! 

بگرد تا بگردیم:)

قدرت بی خطرا رو نشونشون بدیم تا بفهمند که کسی که کاری نمیکنه صرفا خنگ یا بی دفاع نیست فقط قطره ای شرافت داره که نمیتونه به کسی ضربه بزنه...

هیچ وقت به کسی که داره جون میده لگد نزن؛ شاید زنده موند و آخرین تیرش تو قلبت زد...

آخه تو که نمیدونی اینا همه چی دارن ؛ ولی بازم از حق آدم های بدبخت نمی‌گذرند... 

منم از کسایی که ازشون محافظت میکنم دل خوشی ندارم ولی نمیتونم ولشون کنم ...

 بخاطر شاید یک لحظه محبتی که باری بهم داشتند...

ولی اونا نه... 

طمع کور و کرشون کرده! تازه ادعای دین و ایمان شدیدی هم دارن! تضاد عجیبی بین کثافت درون ادعای سفیدی دارن...

البته برخلاف تمام شواهد همه طرف اونان !

ولی به جهنم من به هیچ کس در هیچ حد هیچ نیازی ندارم! بالاخره هر دیواری یک روز میریزه تا ابد نمیشع بهش تکیه داد و روزی دست اونا هم رو میشه...

حالا رو نشد هم مهم نیست ؛ از دست من نمیتونن در برن!

هعی...

آدم نمیدونه برای کدوم دردش گریه کنه...

جنون ناشی از فشار

تصمیم گرفتم نق هامو با وبلاگم به اشتراک بزارم. 

نمیدونم از کجا شروع کنم از سرما که یخ زدیم خدایا برف بفرست تعطیل شیم خسته شدم.از خوابگاه که قندیل هاش نمای زندان دارن.یا از امتحانات یزیدی استادا؟ یا از وزیر بهداشت که نمیزاره مجازی شیم؟ 

از لحاظ روحی نیاز دارم هر جی فحش بلدم بهش بدم یا اصلا بهتر نفرینش کنم .مرتیکه یالغوز حضوری هم تقلب میکنن ولم کن ؛ انشالله اگه مریض شم بچت بمیره خودتم از سه نقطه فلج شی:/  والا ما رو اسیر شهر غریب کردی:/ ما چه فرقی با بقیه داریم:! بخدا هر رشته ای در حد خودش مهمه این تبعیض بین رشته ای چیه:/ خدا لعنتت کنه ملعون:/ کاش اینجا باشه فحشا رو بشنوه:! تازه به رئیس دانشگاه هم فحش میخوای بدم تو هم اگه مریض شم کور شی:/ میتونست کاری کنه اما داد خیانت ترجیح:////

خوابگاههه نگم برات ازین بهشت دماش ۱۷ درجست:/ هیتر جواب نمیده ژاکت جواب نمیده :/ خدایا این کفاره کدوم گناهمه:!!! باعث و بانی رو یا حالی کن یا تیکه تیکش کن بده سگا بخورنش:! آب گرمم نیست:! برق نره صلوات:/// 

چرا جنگ نمیشه کاش دو تا موشک بخوره تو سر وزیر بهداشت و رئیس دانشگاه:/شاید عزا دار شن تعطیل شیم:/ یا پزشکیانو ترور کنید :! این سس خرسی چرا فراخوان نمیده:/ یه گهی بخورید دیگه عه این آسرایی و آمریکا دارن چه گهی میخورن:! 

چه ادبیات سخیفی:! قشنگ معلومه فشار رومه

خلاصه هر کی هر از هر جا دلش پره به رئیس دانشگاه ما و وزیر بهداشت فحش بده :! نفرینم بد نیست:! 

اصلا یکی بگه نقشه موشکی و هسته ها رو رئیس دانشگاه همدان میکشه با وزیر بهراشت:! 

چمیدونم یکی به داد من برسه مردم:/ خدا ازشون نگذره.

یا این همه امام تولدشون چرا یکیشون ما رو مجازی نمیکنن:! یا حداقل تعطیلی تشویقی چیزی:/ ینی همشون با هم نمیتونن به حال من فلک زده کاری کنن:! شد شد نشد فردا متوسل میشم شیطان رجیم:/

 درود به شیطان رجیم کافر:!

خب هنوز یه روز مونده خدا هم از سلطان محمود بزرگتره یا خدا دستم به پاچه این امامای متولد الان یه کاری کنید من نمیخوام تو خوابگاه بمیرم:!

تا فردا عصر خبری نشد میرم سراغ شیطان رجیم 

شب بخیر:!


سقوط ایران

یک پیام در تلگرام بود :

"برای سقوط ایران ؛ یک ایران متحده!"

 چرا متوجه نمیشم؟ بالاخره براندازید؟  یا ایرانی؟

با هیچ چیزی کاری ندارم...

اما نجاست جمله رو حس نمیکنید؟ 

جمله ترسناکیست!

یعنی خود یک ملت کشور رو نابود کنند!

چه چیز ازین سیاه تر! دشمن به مغز استخوانتان نفوذ کرده !

گرانی هست؛ فقر هست؛ 

اما آیا با سقوط خانه مان درست خواهد شد؟

آیا با تحویل خانه به بیگانگان تمر درستی خواهد بود؟

آیا کسی که خون و گوشت ماست، با ما زندگی کرده، رشد کرده و تمام ملت ما را می‌شناسد بهتر است یا دشمن؟

بر چه چیزی تکیه کرده اید؟

وعده های پوشالی؟

آزادی های خیالی؟

ثروت های کذایی؟

با کدام وعده چشم ها رو کور و مغز ها را فریز کرده اند؟ 

چرا کسی در حد یک سرچ ساده اینترنت ؛ درباره سردمداران و بیگانگان پشت پرده تحقیق نمی‌کند. شاید تکه تاریک رخ سیاه و پلیدشان مشخص شود؟

"کسانی که تاریخ را نخوانند؛ محکوم به تکرار آن هستند"

از شما خواستارم فقط در حد یک سرچ ساده درباره نقش تاریخی مسببان این پیام ها به عمل اورید:

"آمریکا ،اسرائیل ،پهلوی، مریم رجوی و..."

باشد که به راه راست هدایت شوید و ایرانمان از شر گرگان و ددان به دور باشد

یا حق


گسستگی



شب است و شهر در **تبِ طوفان** فرو رفته است؛

نه از رعد و برق، که از فریادهای خستهٔ نانی.

اینجا، هر جیبِ خالی، قصیده‌ای است نانوشته،

و هر سفرهٔ خالی، **استعاره‌ای** است از آسمانِ تیره.


اما ای وای بر کارگری که آجر به آجر،

ستونِ این شهر را با عرقِ خویش بالا برد؛

چرا **سنگِ اعتراض** که باید به سوی کاخِ زر می‌رفت،

نشانه‌یِ سینهٔ او شد؟


آه، این چه **پارادوکسِ** تلخی است که می‌نوشیم؟

گرانی، تیغی است که بر رگِ سفره‌های ما می‌نشیند،

اما اعتراض ما، چونان **شمشیری دو لبه**،

بر پهلوی برادرِ هم‌سفره‌مان فرود می‌آید.

آیا این عدالت است که **داد** از **بیداد** زاده شود؟


**کنایه‌های** زمانه چه غریب‌اند!

آنکه نانش از سفره رفت، اکنون خود سنگی می‌شود

بر سرِ راهِ همان نانِ فردا.


و در این میان، **ابهام** چونان مِه غلیظی سایه افکنده است؛

مرز میان **یار و دشمن** در هاله‌ای از غبار گم شده.

دست‌هایی که با نیتِ پاک، شمعی افروختند،

آیا خود در شعله‌های ناخواسته می‌سوزند؟

کدام صدا، صدای **حقیقت** است و کدام، زمزمهٔ فریب؟


ما مانده‌ایم و این **تشبیهِ** سوزان:

این مردِ کارگر، **نمادِ** تمامِ رنجِ پنهان ماست،

که در نبردِ نادیدنی، قربانیِ هر دو سوی میدان شد.

کاش می‌شد این **استعارهٔ خونین** را از دفترِ تاریخ پاک کرد

و دوباره نوشت: **همدلی**، تنها واژه‌ای است که معنا دارد.


اینو برا جای خاصی فراهم آوردم اما خب پشیمون شدم اینجا باشه بهتره

سوال لاینحل

به آن سوال بی جواب ؛ که احیا کردن انسانی که اگه زنده بمونه زجر میکشه می اندیشم.
اگر زنده بمونه زجر میکشه و اگر بمیره انسانی که برای کسانی عزیزه میمیره! ...
ولی فکر میکنم بمیره برای همه بهتره هم اون زجر نمیکشه هم اطرافیانش با امید واهی نباتی ادامه نمیدن 

چون هر لحظه دوباره ممکنه حالش بد شه و بمیره...

البته تصمیمش با من نیست اکثرن میمیرن.

نمیدونم چی شد که این فکر مثل خوره به جانم افتاد. اما خب هست و این حقیقتی لاینفک از زندگیه...

میگن تو خارج افراد وصیت میکننن احیا نشن ، این خوبه اما ایا نه نمیشه  تو اینجا ما روابط بهم تنیده ای داریم . مثلا ما  فاتحه عمه خاله پسرعموی مادرمون میریم و ممکنه ناراحتمشیم که مرده! 

نباید میرفتم این بخش که مجبور باشم بع این فکر کنم...

سوالات ساده تری هم هست  مثلا کسی که خودکشی کرد و التماس میکنه  نجاتم بدید واضحه اما  اونی که فقط مامانش میگه نجاتش بدبد چی؟ ایا اون باید احیاشه؟ یا پیرمردی با بیماری سخت تنفسی که حتی نمیتونه حرف بزنه و غذا بخوره ولی بچهاش برای دیدنش میمیرن چی؟ کی شایسته رهایی از رنجه؟

باید چیکار کنم؟

البته در هر حال وظیفه من احیاست اما خودمونیم میشه طرفم کشت!

فکر مضحکیست اما مهلک...